سلام سلام
سلامی به گرمی آفتاب امروز که بعد از سه ماه خودش رو به ما نشون داد.
مامان آذی خوبه ، نی نی پسر هم خوبه ، دیروز فقط از ظهر تا عصر خونه عمه جون مهوش توی حیاط حموم آفتاب گرفتیم و حسابی برنز شدیم.
دیروز اینجا روز پدر بود واسه همین عمه مهوش همه رو دعوت کرده بود صبحانه که البته تا شب همه اونجا موندند چون روز آفتابی قشنگی داشتیم و عصری در حیاط آقایان استیک درست کردند.
دیروز بعضی ها به بابارضا من هم زنگ زدند و کارت فرستادند و تبریک روز پدر گفتند (بابارضا روزت مبارک)، نمی دونید چه حالی داشت ، بادی به غب غب انداخته بود که بابا شده ، که بیا و ببین.
شنبه صبح من و مامان آذر تونستیم همسایه جدیدمون یعنی همون جوجو که اومده روی دوچرخه بابارضا لونه کرده رو ببینیم. وای اگه بدونید چقدر خوشگله ، یه پرنده قهوه ای و خاکستریه که زیر سینه اش نارنجی است و یک نوک بلند زرد داره ، البته اون موقع دوربین مامان حاضر نبود که عکس ازش بگیره و فرداش هم که عکس گرفت ، جوجو توی خونش نبود ، حالا سر یه فرصت مناسب از خودش عکس میگیریم و میذاریم اینجا براتون .
صبح ها ساعت پنج نمی دونید چقدر قشنگ میخونه ، اینقدر هم صداش بلنده که حتی من توی دل مامانم میشنوم صداش رو و تکون میخورم.
دیروز مامان آذی خیلی سرحال بود ، چون یکی از دوستای صمیمی اش که از دوره دبیرستان با هم دوست هستند به نام مریم از تهران بهش زنگ زد و کلی با هم گپ زدند. البته خاله مریم دو تا نی نی داره ، تینا و سینا.
این هم عکس بالکن که دوچرخه بابارضا بهش آویزونه و ببینید چه قشنگ این جوجو خونه درست کرده روی رکاب دوچرخه.
















نوشته شده در ساعت 








