OurCuteBaby

روزشمار و خاطرات نی نی ما تا بدنیا آمدنش و ......

OurCuteBaby

روزشمار و خاطرات نی نی ما تا بدنیا آمدنش و ......

زن چه موجود شگفت انگیز و پر رمز و رازی

 

 

سلام نی نی من،

خوبی؟ آفرین به تو که دو روزه بچه آرومی شدی و حرف گوش کن ، البته فکر کنم به خاطر این هم باشه که مامان لباس راحتتر پوشیده و تو هم در فشار نیستی دیگه.

راستی جای بابارضا چقدر خالیه ولی خوشحالم که از کارش راضیه و خیلی خوشحاله ، وقتی اون سرحال و خوشحال باشه ، من هم خوبم و شاد و سرحال. خدا کمکش باشه .

دیشب هم که کیف کردی خاله اعظم زنگ زد ها ، وای خدای من یک ساعت و ده دقیقه حرف زدیم ، چقدر حرف داشتیم ، تازه بقیه اش مونده برای یکشنبه که با اینترنت حرف بزنیم ، به خدا خواهر چقدر خوبه ، من که عاشق خواهرم هستم و توی دنیا با هیچی عوضش نمی کنم. ولی نی نی جونم به تو نمی تونم قول بدم که برات خواهر میارم .

دیشب خانم همسایه بغلی (آیرین) اومد در خونه حالم رو بپرسه ، من رو که دید گفت با توجه به فرم شکمت ، نی نی باید دختر باشه. دیگه ..... خدا داند و بس . 

 

خداوند یک موجود قوی را خلق کرد و نامش را مرد گذاشت از او پرسید آیا راضی هستی ؟
جواب داد: نه; پرسید چه میخواهی ؟
گفت : آئینـــــــــه ای میخواهم که درآن بزرگی خود را ببینم , صندوقچه ای میخواهم که جواهر خــود را درآن جای دهم, تکیه گاهی میخواهم که هنگام خستگی و احتیاج برآن تکیه زنـــــــــــــــــم و همدمم باشد , نقابی میخواهم که هنگام ضروت درپشت آن مخفی شوم, بازیچه ای میخواهم که درآن شاد باشم, مجسمه ای میخواهم که زیبائیش چشم را نوازش دهد, اندیشه ای میخواهم که درآن غوطه ور گردم, مشعلی میخواهم که با آن راهنمائی شـــــــوم

وآن هنگام بود که  خداوند زن را آفرید

 

این مطلب قشنگ رو در وبلاگ یکی از دوستان و حیفم اومد دوستان من از دیدنش محروم بشن ، بنابراین با اجازه سمیه جون ، اون رو اینجا آوردم که دوستان من هم بخونن، خیلی قشنگه مگه نه؟؟؟

سیزده بدر آفتابی ولی سرد

 

سلام نی نی وروجک من،خوش میگذره؟

ظاهرا که همه چیز خوبه 

 

میدونی امروز ۱۳بدره ؟ ولی چه فایده یکی از روزهای وسط هفته هست و مامان آذر که سر کار هستش و از سیزده بدر کردن خبری نیست. اینجا اینجوریه دیگه ، فقط تعطیلات خودشون رو دارند.

ولی چقدر هوا سرده ، صبح که مه بود و هر جایی که آبی بود یخ زده بود. واسه همینه شیطون که تو امروز اینقدر داری تکون میخوری؟؟

 

می دونی من چی فکر میکنم ؟ فکر میکنم که وقتی مامان آذر میره سرکار و چون کار کردن رو دوست داره و روحیه اش بشاش میشه ، تو هم پر انرژی میشی و شروع می کنی به شیطونی. راست میگم؟

 

مامان آذر سه روز بود که خونه مامان بزرگ پری بود ولی دیگه امروز میخواد برگرده خونه خودمون ، دلم واسه خونه خودمون تنگ شده ، واسه وسایلم و یک استرحت درست و حسابی و در خلوت خودم ،آخی چقدر دلم واسه بابارضا تنگ و شوخی هاش و شیطونی هاش تنگ شده. 

 

تازه امشب میخوام برات سه تار هم بزنم عزیزم. آخه دیشب خوندم که از این هفته تو صدای قلب مامان رو می تونی بشنوی و همچنین صداهای ناهنجار و گنگ مثل سشوار برقی ، ولی من خوشبختانه زیاد اهل سشوار کردن نیستم پس نگران نباش که با صدای اون اذیتت کنم. مطمئن هستم که صدای دل نشین سه تار رو می تونی بشنوی چون از طریق دست من به بدنم منتقل میشه و به سمت تو میاد ، توی کتاب خوندم که از هفته دیگه تو حتی می تونی ببینی ، خیل جالبه عزیزم ، آدم به عظمت کار خدا حیرت می کنه.

 

یه چیز دیگه هم خوندم ، اینکه از این ماه اگه انگشت شصتت جلوی دهنت باشه ، ممکنه که بکنی توی دهنت و مک بزنی ، ولی نه تورو خدا عزیزم ، این یه کار رو نکن چون عادت میشه برات و وقتی بدنیا بیایی ترک این عادت برای ما مکافات میشه.

 

کوچولوی ما ، سیزده قشنگت امروز بدر باشه عزیزم. همچنین سیزده همه دوستان و اقوام خوب و مهربون.

 

امروز یه روز غم انگیز برای مامان آذر

 

سلام نی نی کوچولوی ناز من

 

امروز بابارضا رفت ویرجینیا سر کار جدیدش به امید خدای بزرگ و مهربون. ولی مامان آذر خیلی غصه دار شده، همش یاد اون روزا میافتم که یک یک سال انتظار بابارضا رو میکشیدم تا ۴ سال که بیاد و بغلش کنم و بوش کنم. به خدا خیلی سخته ، دیگه هیچ وقت نمیخوام اون روزا تکرار بشه ، اصلا دیگه طاقتش رو ندارم. 

میگم زندگی مشترک عجب خلقتیه از جالب خدای بزرگ ، که اینقدر دو نفر به هم وابسته میشن ، خدا انشاالله همه زوجها رو در کنار هم صحیح و سالم ، سالیان سال حفظ کنه.

امروز همش به یاد مامان جون عزیز میافتم که چطور ۳۰ سال در تنهایی و نبود همسرش وقتهایی که باباجون احمد میرفت ماموریت کاری ، میگذروند. به خدا خیلی سخته. مامان جون به نظرم خیلی اعتماد به نفس بالا و اراده قوی داشته ، اون هم توی اون دوره از زمان ،‌البته من هم قوی هستم ، ولی به هر حال سخته.

مامان جون عزیز ۳۰ سال دست تنها بدون اینکه مامانش پیشش باشه ، ما چهار تا بچه رو بدنیا اورد و بزرگ کرد و تربیتمون کرد ،‌خیلی جون و اعصاب میخواد بخدا. هیچ وقت بدنیا اومدن  امیر جون رو یادم نمیره که من ۸ ساله بوده و اون وقتی بدنیا اومد که تهران بمب بارون سال ۱۳۵۹ بود و از طرفی بابا جون احمد به منطقه جنگی کرمانشاه ماموریت رفته بود از طرف اداره صدا و سیما و حتی تلفنی نبود که بهش اطلاع بدیم که امیر بدنیا اومده ، تا ۱۵ الی ۲۰ روزی که برگشت منزل . مامان جون عزیز اینقدر توی اون اوضاع و احوال استرس بمب بارون و نگهداری من و اعظم  و دلواپسی و بی خبری از همسرش رو داشت که روی شیرش اثر کرده بود و امیر مریض شد یعنی اسهال شدید گرفت که مجبور شدیم ببریمش بیمارستان .

وای عجب روزایی رو ما گذروندیم ، وقتی به عقب برمیگردی ، باورت نمیشه که اینقدر بزرگترها تحمل داشتن ، در اون سن ،‌من که به تنها چیزی که فکر نمیکردم نگرانی بود ، فقط با خاله اعظم ذوق داشتیم که خدا بهمون داداش داده.

حالا گویا گوشه هایی خیلی کوچیک و ذره بینی از زندگی مامان جون عزیز برای من داره پیش میاد ، شاید هم این آزمایشی از جانب خدای مهربونه که ببینه من هم طاقت و اراده مامانم رو دارم یا نه.

با توکل به خدای عزیز و مهربونم ،‌ تلاش می کنم که از پس این شرایط بربیام تا زندگیمون به روال عادی برگرده. راستی اینجا از دیروزه داره برف میاد ، البته برخی مناطق حسابی نشسته روی زمین ،‌طفلک درختهایی که شکوفه کردند.