مبارکه مبارکه ، قدم نو رسیده مبارک
بله دیگه نی نی وبلاگ { نه ماه و نه روز} دیروز به سلامتی و به قول باباش خیلی راحت پا به این دنیا گذاشت ، چقدر هیجان انگیز ، مگه نه؟ 
وای وای یه پسر شیطون دیگه به جمع پسرهای این دنیا اضافه شد. خب دیگه ، کار خداست دیگه ، بالاخره یه شازده پسری مثل من که بدنیا بیاد یه همبازی میخواد دیگه . نمی شه همش دوروبرش دختر خانمیهایی باشند که هی عروسکاشون رو به رخ من بکشند.
خلاصه نمی دونید چقدر امروز ذوق کردیم ، مامان آذی که وقتی این جریان رو خوند اصلا سردرد شدیدی که داشت تموم شد،
خیلی جالب بود ،انگار از هیجان زیاد سرش خوب شد. خدا رو شکر.
واسه همین چون حالش خیلی خوب بود عصری با همراهی من رفت یک پیاده روی حسابی ، در یه هوای نسبتا خنک در اطراف خونه که پر از درختهای پر از شکوفه بود و یه عالمه صدای پرنده های قشنگ که دوروبر رودخونه و دریاچه داشتند می خوندند ، البته مامان آذی هم استعداد خوانندگیش شکوفا شد و شروع کرد به ترونه خوندن ، خلاصه روز خوبی بود
.
بعدش هم اومدیم خونه و با بابارضای عزیزمون یک ساعت حرف زدیم و هی تعریف کرد هی تعریف کرد
،از کارش و محیط جدید و ........ کلی ما هم ذوق کردیم براش. خدا رو هزاران مرتبه شکر که همه چیز خوبه و بابایی راضی و موفق هستش
، به امید این خدای بزرگ و مهربون هر چه زودتر خونه مون هم فروش بره تا زودتر ما هم بریم پیش بابارضا ، آخه این روزا مامان آذی بهش احتیاج داره از نظر روحی و روانی و گناه داره دیگه. هی باید حالا که بابایی ناز و نوازشش کنه ،نیستش گیگه 

سلام سلام
مامان آذی و نی نی امروز خوشحالند ،چون بابا رضا دیشب گفت که بلیط گرفته که برای ۲۳ آپریل برای ۴ روز بیاد پیشمون ، آخ جون ن ن ن ن ن دلمون خب براش یه ذره شده دیگه 
هرچند که قرار بود ما بریم پیش بابایی ولی خب بابارضا یه کارایی در رابطه با دعوتنامه مامان بزرگ عزیز جون و خاله اعظم داره که باید خودش بیاد اینجا و اون مدارک رو کامل کنه و تا دیر نشده بفرستیم که برای بدنیا اومدن نی نی دیگه اونا اینجا باشند به خواست خدا.
بازم اینجا هوا ابری و تاریک و سرده ، میگن تا آخر ماه آپریل همینطور خواهد بود ولی به نظر من که به ماههای سال ربطی نداره بیشتر همینطوری دیگه، بی خیال مامان آذی و نی نی سعی میکنیم توجه نکنیم و واسه خودمون روزهای آفتابی و گرم توی دلمون داشته باشیم و از روزهای خوب خدا لذت ببریم.
تکونهای نی نی این روزا زیاد شده ، طوری که بعضی وقتها معضب میشم که نکنه طرز نشستن یا دراز کشیدن من طوریه که نی نی داره اذیت میشه، مخصوصا وقتی سرکار هستم. 
راستش تازگیها دولا شدن هم برام کمی سخت شده ، مخصوصا سجده های نماز.![]()
وای خدای من چقدر دلم واسه بابارضا تنگ شده ![]()
خب دیگه الان یه چای داغ میچسبه توی این هوای سرد و برگردم سرکارم![]()
خدا جون دوست دارم به خاطر سلامتی و تموم نعمتهای زیبات. دعا می کنم برای تموم مریضها و کسانی که مشکلی در زندگی دارند ، که همه مردم دنیا همیشه شاد و خوش و سالم باشند.
به به دیروز چه روز خوبی بود یعنی شنبه ، آفتابی و داغ ، رفتم کنار دریاچه نزدیک خونه مامان بزرگ پری ، و دو ساعت حموم آفتاب گرفتم ، چه خبر بود ، بعد از ۶ یا ۷ ماه یه روز گرم شده بود و همه مایو به تن و کلی بچه قدو نیم قد اومده بودند که لذت ببرند. حسابی داغ شدم و از تماشای مردم شاد و بچه های خندون و هیجان زده که هی می رفتن توی آب و میومدن میگفتن سرده ، لذت بردم ، تازه کلی هم برای خودم خیال بافی کردم از سال دیگه این موقع که نی نی ما اندازه اون نی نی میشه که باباش داشت تاتی تاتی راهش می برد روی ماسه های نرم و هی میخورد زمین و میخندید و بلند میشد. واش واش ، سال دیگه ما فقط باید نی نی رو بپاییم ، دیگه نمی شه آروم واسه خودمون بشینیم و در تنهایی خودمون فرو بریم.
چه شود.
در همین حین یه خانم سیاه پوست امریکایی با نوه اش در کالسکه اومد کنار من نشست و سر صحبت رو باز کرد و از کل زندگی اش برام تعریف کرد و به خاطر نی نی هم بهم تبریک گفت ، خلاصه بعدازظهر سرگرم کننده ای داشتم و کلی حالم جا اومد.
به قول دوست عزیزمون عسل بانو ، به امید روزی که تمام اونایی که دوست دارند مامان و بابا بشن ، هر چه زودتر اون روزشون از راه برسه و خنده به لباشون بیاد.
راستی امروز دوباره ابری و تاریک و کمی سرد شده ، همینه دیگه ، این شهر هر چی زیبایی داره به خاطر همین بارونها و هواش هست.