وای وای هیجان هیجان 
سلام سلام
جاتون خالی دیروز برای مامان آذی و بابارضا یه تاتری اجرا کردم که مات و مبهوت مونده بودند.
اینقدر براشون رقصیدم که دیگه خانم دکتر هم صداش درآمد و گفت این نی نی شما داره تب دنس میرقصه فکر کنم ،
مامان آذی هم جواب داد : این برای ما عادی است چون هم من می رقصم هم باباش رقاص خوبیه.
خلاصه خانم دکتر در طول یک ساعتی که اونجا بودیم تمام اعضای بدن و حتی حفره های مغز و بصل النخاع و مخچه و نخاع و کلیه و قلب و ..... اندازه گیری کرد و گفت همه چیز در سایز نرمال هستند. ![]()
ولی خب می دونید چون هنوز صورتم کاملا شکل نگرفته ، همش دستم رو جلوی صورتم گرفتم که صورتم رو نگاه نکنن . ولی تا دلتون بخواد پاهامو براشون تکون دادم و چند بار هم حسابی براشون پاهام رو کشیدم تا ببینند که چه پاهای درازی دارم مثل بابارضا. حالا عکسی که از کشیدگی پاهام گرفتن اون پایین میبینید.

توی این عکس دیگه گوشهام هم تقریبا شکل گرفته ، می بینید؟ ولی دستم جلوی صورتمه و پاهام رو هم کمی جمع کردم ، خب آخه من نی نی با حیائی هستم دیگه.
تازشم خانم دکتر علائمی از پسر بودن من پیدا کرد ولی بابارضا زیاد خوشش نیومد و امیدواره که این پیش بینی اشتباه باشه و من دختر باشم. ولی اگه بدونید مامان بزرگ پری چقدر ذوق کرده وقتی بهش گفتن که پسر هستم ، وای وای نگو. خب دیگه قدیمی ها بر این باورند که اولین بچه بهتره پسر باشه. ولی حالا بابارضا رو چکارش کنم ، طفلکی داره غصه میخوره
، حالا نمی دونم دیگه ، بعضی ها عقیده دارند که اگر نی نی از نظر خونی دختر باشه همین نشانه پسر بودن که این دکترا در سونوگرافی میبینند ممکن است که در ماه هفتم محو شود و دستگاه تناسلی دختر بجا بمونه.
دیگه نمیدونم ، هر چی خدا بخواد. مامان آذی می گه که سالم و خوب باشم ، جنسیت براش مهم نیست. به امید خدای مهربون و بزرگ همینطور هست. 

اینجا ببینید چقدر پاهام رو (قسمت سمت چپ تصویر)دارم فشار می دم به دل مامان آذی ، این هم به سفارش دایی مجتبی بود دیگه که گفته به مامان تا اونجا هستی بعضی وقتا لگد بزن که تو رو یادش نره.![]()
ای هفت سین آریایی رو یکی از دوستان مامان آذی به نام مهسا جون از گرگان برامون گفته مهسا جون و خونواده نازنینش رو از اون سالی که خاله اعظم اونجا دانشجو بود میشناسیم، یعنی از سال ۱۳۷۳خیلی ماه هستند و دوستشون دارم ولی مثل اینکه کم کم دارند ما رو فراموش میکنند
بهرحال هفت سین آریایی شامل :
سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
امیدوارم همه این ها در مورد همتون مصداق داشته باشه.
راستی عسل بانو جون از سبزه مامان آذی ، ببین و کیف کن ، دیدی گفتم مال ما هم خوب شد ، پس دروغ نگفتم ، جالبه بدونی که قرار بود مامان آذی درست نکنه و مامان بزرگ پری (مامان بابارضا) بهمون بده ولی چهار روز مونده به عید زنگ زدند و گفتند که گندم هاشون خراب شده
و اگه می تونی حالا تو خودت درست کن و نتیجه اش این شد و از همه قشنگتر و پرپشت تر شده .

وای وای امروز اینجا بازم بارونی است و سرد تازه بعضی قسمتهای شهر برف اومده و بعضی مدرسه ها تعطیل هستند.
راستی مامان آذی امروز وقت دکتر داره برای سونوگرافی که من رو برای اولین بار از نزدیک ببینن ، حالا نمی دونیم میشه یا نه چون هنوز ۲۰ هفتگی من تموم نشده
، حالا سعی می کنم یه ژست خوب بگیرم و مثل بچه های خوب یک گوشه بشینم تا بتونن من رو ببینن
، آخه به خاطر بابارضا دکتر گفت زودتر بیایید ، آخه بابارضا گناه داره ، شنبه صبح داره میره ویرجینیا و دوست داره قبل از رفتنش منو رو ببینه. من هم دوستش دارم و به خاطرش سعی میکنم که امروز این کار به خوبی انجام بشه. ![]()
نی نی جون عزیزم میبینم که شیطونی رو شروع کردی ، چیه؟ چشمت زدم ، هی گفتم که بچه آروم و ساکت و خونسردی هستی مثل مامان آذر؟ چه خبره عزیزم؟
از دیشب موقع خواب برای اولین بار حرکات تو شروع شد و بمدت نیم ساعت ادامه داشت بالا رفتی ،پایین اومدی ، از این طرف یهو به اون طرف و خلاصه تا خوابت برد. ولی چه کردی نی نی !!!!
مامان آذر که خواب از سرش پرید هیچی ، بابا رضا رو بگو ، فکر کنم ترسیده بود یه جورایی ،آخه میپرسید که نی نی چرا اینقدر حالا حرکت می کنه ؟ چیزی شه؟ ای وای !!!! به بابا رضا گفتم اگه دو خط از اون کتاب ها که من دارم می خونم و دکتر هم داد و توصیه کرد که هر دو بخونید ، خونده بودی الان جواب این سوالات رو می گرفتی. ولی حیف که اینقدری که بابارضا به کامپیوتر علاقه داره به کتاب یک ذره هم علاقه نشون نمی ده ، من که تا به حال دستش کتاب ندیدم.
راستی یه چیزی ، فکر کنم دیشب نی نی ما از خوشحالی اون کارا می کرد ، چون نمی دونید دیروز چه روزی بود، بسته ای از خاله اعظم و دای امین به دستمون رسید با یه عالمه چیزای قشنگ واسه نی نی ما، وای خدای من ،خیلی هیجان انگیز بود، کلی زحمت کشیده بودند . فکر کنم نی نی ما واسه همین به جنب و جوش افتاده بود و شادی می کرد. ای کلک!!!!
دای امین یه کارت پستال خیلی با مزه فرستاده بود . اینا هاش

خیلی بامزه است ، نمی دونم آیا خودش درست کرده یا نه؟
یک کارت قشنگ هم خاله اعظم خودش نقاشی کرده برامون ، که اصلا حرف نداره ، ایناهاش

آفرین خاله اعظم هنرمند ، بهت افتخار میکنیم، البته این فقط گوشه ای از هنرهای خاله جون است .نمی دونی این خاله اعظم چه کارا که نمی کنه.
البته همین جا تا حسادت مامان آذر گل نکرده بگم که مامان آذر هم خیلی هنرمنده و چه چیزایی که بلده.
ای وای ، نی نی مثل اینکه ول کن قضیه نیستی ها ، امروز همش داری می جنبی ، چه خبره ؟
بابا می دونیم که تو هم وجود داری ، به قول خاله اعظم عجله نکنی ، اونجا که جا نیست صبر کن میایی بیرون با هم بازی میکنیم دیگه .
بذار من عکس هفت سین رو بذارم اینجا همه ببینند

راستی اون عکس پای هفت یکیش عروسی خاله اعظمه ، یکی هم خونواده مامان آذر که در نبودشون ولی با عکساشون حرف میزنیم.
البته سبزه ما اون روزا لخته ولی الان خیلی قشنگ شده ، بعدا عکسش رو میذارم. میخوام پوز خاله عسل بانو رو بزنم ، هه هه هه .....![]()
راستی خاله عسل بانو من تو رو خوب میشناسم ، آخه اینقدر یادداشت هات لطیف و با احساس است که من هر وقت میخونم کلی خوشم میاد و احساس آرامش میکنم ، چون که سرشار از انرژی مثبت هستی. مرسی که هر روز جویای حال من هستی ، ما اگه اومدیم سفر اروپا حتما پیش شما هم میاییم و با نی نی شما من دوست میشم و بازی میکنم.![]()