OurCuteBaby

روزشمار و خاطرات نی نی ما تا بدنیا آمدنش و ......

OurCuteBaby

روزشمار و خاطرات نی نی ما تا بدنیا آمدنش و ......

عکسهایی از تعدادی از وسایل نی نی

 

 

دیشب از یک سری از وسایل نی نی عکس گرفتم که بذارم اینجا ، انگار نی نی خودش هم هیجان زده شده بود ، همچین ورجه وورجه ای میکرد که نگو . میگم خوشبحال بچه های امروزی ، چقدر مدرنیزه شدن به خدا. شاید هم واسه همینه که اینقدر لوس بار میان و یه جورایی شل و ول هستند ، چون همه چیز با پیشرفته ترین تکنولوژی در اختیارشون هست و کمتر از مغز کوچیکشون کار میکشند.

نمی دونم والا

 

 

 

خلاصه بریم سر عکسها ، البته هنوز تخت نی نی حاضر نبود و من فقط عکس تشک و ملافه روکش تشک و پتوش رو گذاشتم

 

اینا هم یک بسته وسایل بهداشتی از قبیل ناخن گیر و تخلیه سوراخ بینی و تبسنج و غیره و یک بسته هم یک جفت بالشت که کناره های بچه میذارند که بچه دمر نشه توی خواب و شیردوش برقی

اینا هم لوازم بهداشتی و حموم

اینا هم زیر انداز تعویض بچه و پیش بند و یه سری دستمال و .....

اینا هم یک حوله چهار گوش کلاه دار و حوله های کوچک جهت شستن نوزاد و یه حوله آستین دار فقط متاسفانه اینجور حوله ها در اینجا نمی دونم چرا کلاه ندارند.

اینا هم یه سری اسباب بازی که به کالسکه آویزون میشه و یک آلبوم که من عاشق این آلبومش هستم ، چون از دو جدٌ قبلی پدر و مادر معرفی میشن و بعدش عکسهای پدر و مادر و خاطرات دوران بارداری و عکس سونوگرافی جنین و همینطور با عنوان کردن خاطرات کوچیک و بزرگ و تعداد کمی عکس تا ۵ سالگی بچه  

 

 

 

وسایل دیگه می مونه برای وقتی که از این خونه نقل مکان کردیم به امید خدا و دیگه نی نی اتاق اختصاصی خودش رو داشته باشه.

 

روز پدر به تمام پدران عزیز تبریک باد

 

بابارضا سلام ، روز پدر ایرونی بر تو مبارک. امیدوارم که صدوبیست سال سایه ات روی سر من و مامان آذی باشه.

 

تعریفت رو از مامان آذی خیلی می شنوم که برام از تو و از مهربونی هات میگه ، یا وقتی که عکسهاتو نگاه میکنه ، من کاملا عشقش نسبت به تو رو درک میکنم ، آخه می دونی ضربان قلبش تغییر میکنه و یه جور خاصی میشه که من که این توی دلش هستم میتونم بفهمم. خب عشق یعنی همین دیگه.

 

از  اخلاق و رفتارت هم برام گفته ، میگه که بابای خیلی مهربونی خواهی بود برای من ، البته شنیدن کی بود مانند دیدن. وقتی خودم به دنیا اومدم و چند سال گذشت ، دیگه از زبون خودم میگم که چه جور پدری هستی و مطمئنم که خیلی خوبی.

 

قول می دم که هر سال روز پدر رو فراموش نکنم و بتونم گوشه ای از زحماتت رو قدردانی کنم. می دونم که الان هم خیلی سخت در تلاش و کوشش هستی و شاید هم کمی داره بهت سخت میگذره ، فقط به خاطر اینکه به فکر آینده من هستی و میخواهی که یه زندگی دلپذیر و راحت اول از همه واسه مامان آذی و بعدش برای من فراهم کنی. مرسی بابایی ، خسته نباشی ، خدا قوت بگو و برو جلو که خدا همیشه پشت و پناهت هست.

 

سخنانی چند از زبان مامان آذی:

من هم روز پدر رو به پدر عزیز و مهربونم تبریک میگم و قدر تموم زحماتش رو می دونم و به داشتنش افتخار میکنم و البته به تمام پدرای خوب دنیا تبریک میگم و متاسفم برای اونا که پدر ندارند ، خیلی سخته میدونم. من که داشتم می دونم که وجودش چه نعمتی در زندگی هست. من بعد از خدا عاشق پدر و مادرم هستم و بعد همسر عزیزم که با دنیا عوضش نمی کنم.

 

بابا احمد من مرد شریف و مهربونی هست که یه لحظه از یاد زن و بچه هاش غافل نبوده ، خیلی خاطره های قشنگ ازش دارم که اصلا در این صفحات نمی گنجه. چندین بار به این موضوع فکر کردم که شروع کنم خاطراتم رو از سالهایی که یادم میاد بنویسم ، اما هنوز شروع نکردم ، آخه هر روز از زندگی من خاطره ای شیرین بوده اونم به واسطه داشتن مامان و بابایی به این نازنینی .چقدر سفرهای دور ایران که برده و می تونم بگم حدود ۹۰ درصد شهرهای ایران رو به ما نشون داده. همیشه سعی کرده به ما یاد بده که راجع به اتومبیل ، وسایل الکتریکی ، احترام به طبیعت و حیوانات و هزار و یک چیز دیگه بدونیم.

 البته حرف اول و آخرش همیشه درس خوندن و تحصیل کردن بوده و همیشه تشویق مون کرده که باید برای خودمون کسی باشیم ولی نه فقط در زمینه تحصیلی بلکه آداب معاشرت و روابط عمومی و اجتماعی و همه و همه.  

 

یه نمونه کوچیک از عشق این بابا احمد این هست که هر وقت کسی شکلات یا آبنباتی یا خرما یا چیزی خیرات سر راهش پخش میکرد و بابا برمیداشت ، امکان نداشت و نداره که خودش تنهایی بخوره ، میورد خونه و نشون میداد و میگفت که یه بنده خدایی خیرات می داد ، میگفتیم آخه بابا این یه دونه چیه که میاری خونه ، میگه از گلوم پایین نمی ره بدون مامانتون و شماها. خیلی همیشه برام جالب بود ، تا وقتی که بعد از ازدواجم می بینم که این عشق هست که باعث میشه آدم چنین کارایی بکنه ، من هم الان هیچ چیزی رو بدون همسرم نمی تونم بخورم و حتی شده یه کوچولو ازش براش نگه میدارم. اصلا از گلوم پایین نمیره. حالا حال مامان و بابام رو درک میکنم.

 

من به وجود بابا احمدم افتخار میکنم ، امیدوارم که خدا پشت و پناهش باشه و سالیان سال زنده باشه و امیدوارم که من هم خیلی زود به اونجایی که دوست دارم برسم که بتونم تمام زحماتش رو جبران کنم البته جبران که محاله ، شاید بتونم قدردانی بکنم. ای کاش اینقدر در توانم بود که کارهایی بزرگ براش انجام میدادم. قبلا که از خانواده دور نبودم می گفتم که ، خب بالاخره هر کسی میره دنبال سرنوشتش و نباید به والدین زیاد وابسته بود ، ولی حالا که دور شدم ازشون ، می بینم که نه ، این دوری ارزش نداره ، مگه چند سال زنده هستیم ، حالا که ما بچه ها بزرگ شدیم و باید در خدمت پدر و مادر باشیم ، تنهاشون گذاشتیم و رفتیم ، هر روز دلم براشون تنگ میشه و قبطه می خورم به کسانی که حداقل هفته ای یک روز مامان و باباشون رو می بینند. خدایا مراقبشون باش و عمری طولانی در عین سلامتی کامل بهشون عطا کن.

 

 

ابراز وجودیت های بیش از پیش

 

سلام به همه دوستای مهربون

سلام به نی نی خودم و شازده پسر بابارضاش

 

دو سه روز و شبی است که خیلی این نی نی و حرکاتش برام جالب شده. حتی فکر می کنم بابارضا که اون سه روز اینجا بود اینو  فهمید و طفلکی کمی دلش گرفت. فکر می کنه حالا دیگه من نی نی رو بیشتر از اون دوست دارم و بهش توجه میکنم و هی تند تند بهم میگه که دوستم داره و .....

 

ولی به خد اینطور نیست ، من بابارضا رو خیلی دوست دارم ، عاشقشم ،نمیدونید چقدر مهربونه ، هیچوقت نمیخوام اینطور فکر کنه ، اتفاقا این من هستم که فکر میکنم با اومدن بچه اون بیشتر حواسش میره سمت بچه و یه سرگرمی پیدا خواهد کرد واسه خودش.

خلاصه اینجا که بود و می دید که من نی نی رو لمس می کنم یا به حرکاتش از روی شکمم نگاه می کنم ، یه جوری بهم نگاه می کرد و می خندید و میگفت: داری کیف می کنی ها !! انگار از تجربه بارداری خوشت اومده و برات جالبه!!!

 

راست میگه برام جالبه ، مخصوصا این روزا که دست و پاهای کوچیکش رو تکون میده و می چرخونه و جابجا می کنه کاملا میفهمم. یا سرش رو به مثانه ام فشار میده و باید زودی برم دستشویی.

 

شبها حتی اونه که برام تصمیم میگیره چطوری بخوابم و بعضی وقتها با چندتا حرکت بهم میفهمونه که جاش راحت نیست و من باید تغییر موقیعت بدم .خلاصه من هی از این پهلو به اون پهلو باید بشم تا ایشون جاش راحت باشه ، خب گناه داره ، دلم میشوزه که توی یه جای تاریک و تنگ مجبوره اونجوری فشرده خودش رو نگه داره ، پس اگه من هم فشار اضافه تر بیارم ، بهش سخت میگذره طفلکی.

 

خیلی جالبه که در طول شب انگار خوابه و زیاد تکون نمیخوره ، مثل خودمه گاه گاهی خیلی کم بیدار میشه ولی همون کمش هم می فهمم که کجاشه یه وقتهایی کف پاهاش رو که فشار میده حس میکنم فشارش به تشک تخت هم منتقل میشه ، خیلی جالبه ، دستم رو میزارم زیرش که شاید خودم پاشو حس کنم ولی خوابم میبره .جالبتر اینکه این نی نی ما چندین ماه است که در سمت راست شکم مامان آذی سکنی گزیده و هیچوقت توی این مدت نرفت سمت چپ.

 

این روزا استخونهاش سفت شده و وقتی تکون میخوره از روی شکمم کاملا واضح میشه دید و گاهی کل شکمم از این طرف به اون طرف حرکت میکنه. فکر کنم وقتهایی هست که کش و قوس میاد ، گاهی اوقات هم یه تیکهایی مثل سکه سکه به تعداد ۲۰ تا ۳۰ تا داره ، نمی دونم ، شنیدم که سکه سکه می کنه.

 

دیروز که توی استخر بودم در حال شنا کردن هم حرکاتش رو حس میکردم ، خیلی با مزه بود ، انگار از حالت شناور شدن من توی آب خوشش میاد و اونم بیشتر احساس سبکی میکنه .

 

خلاصه به قول بابارضا این روزا حسابی مشغولم کرده. مثل باباش فکر کنم عاشق موزیکه ، به محض اینکه براش شعر میخونم یا ترانه یا موزیک رو روشن میکنم ، فعالیتش دو برابر میشه.

 

راستی عکسهای وسایلش رو برای سه شنبه میذارم توی وبلاگش.